تبلیغات
بنکه ی بیر - زندگی نامه نورسی
 
بنکه ی بیر
شنبه 27 مهر 1387 :: نویسنده : بنکه ی بیر

خلاصه ای از زندگی نامه دعوتگر مسلمان کرد و پرچمدار مبارزه با سکولارزیم شیخ بدیع الزمان سعید نورسی

تولد و دوران کودکی

جهان اسلام در وضعیتی پر مخاطره قرار داشت. از یک طرف فرزندانش ( مسلمانان ) عقب مانده و از طرف دیگر گرگهای هار آن را محاصره کرده بودند. انسانهای دلسوز هم چشم به آسمان دوخته و از خداوند می خواستند رهبری صادق و کار آمد را برایشان بفرستد تا با اندیشه برّا و احسا پاک خود، جهان اسلامی را از سیل بی اعتقادی، الحاد و دام دشمنان نجات دهد.

در همین دوران در دامنه کوههای پوشسده از برف و سر به فلک کشیده کردستان (ترکیه )، در سپیده دم یکی از روزهای سال 1293هجری ( 1876م ) در روستای نورس، یکی از روستاهای بخش اسپارت از توابع استان بدلیس، کودکی دیده به جهان گشود که نام او را سعید گذاشتند.

خلاصه ای از زندگی نامه دعوتگر مسلمان کرد و پرچمدار مبارزه با سکولارزیم شیخ بدیع الزمان سعید نورسی

تولد و دوران کودکی

جهان اسلام در وضعیتی پر مخاطره قرار داشت. از یک طرف فرزندانش ( مسلمانان ) عقب مانده و از طرف دیگر گرگهای هار آن را محاصره کرده بودند. انسانهای دلسوز هم چشم به آسمان دوخته و از خداوند می خواستند رهبری صادق و کار آمد را برایشان بفرستد تا با اندیشه برّا و احسا پاک خود، جهان اسلامی را از سیل بی اعتقادی، الحاد و دام دشمنان نجات دهد.

در همین دوران در دامنه کوههای پوشسده از برف و سر به فلک کشیده کردستان (ترکیه )، در سپیده دم یکی از روزهای سال 1293هجری ( 1876م ) در روستای نورس، یکی از روستاهای بخش اسپارت از توابع استان بدلیس، کودکی دیده به جهان گشود که نام او را سعید گذاشتند.

از همان کودکی دوست داشت با بزرگترها و بزرگان همنشینی کند و به سخنانشان گوش فرا دهد به ویژه حضور در مجلس طلاب علوم دینی روستایشان که در شبهای طولانی زمستان، در منزل پدرشان جمع می شدند را بسیا دوست داشت.

ملا نور محمد استاد سعید چنان شیفته ی اخلاق و تیز هوشی سعید نورسی می شود که{ تیز هوشی وزکاوت سعید او را وادار می کند تا از نحوه بزرگ کردن واخلاق سعید به تحقیق بپردازد} و مسافت شش هفت ساعت پیاده روی کند تا در مورد چگونگی تربیت سعید اطلاعاتی را به دست آورد همان طور که خود ملا نور محمّد نقل می کند: از مادرش پرسید: این بچه را چگونه پرورش داده اید؟

مادرش پاسخ داد: زمانی که سعید هنوز متولد نشده بود، هیچ وقت بی وضو نبوده ام وقتی هم متولد شد، بی وضو به او شیر نداده ام.

اندکی بعد صوفی میرزا هم پیدا شد و دو گاو ( ماده ) و دو گاو ( نر ) را همراه داشت که ظاهراً آنها را از چرا برگردانده بود، اما نور محمّد و همراهانش از اینکه دهان گاوها بسته را دیدند، خیلی تعجب کردند!!! پدر سعید به مهمانان خوش آمدگویی گرمی گفت و مقدم آنها را گرامی داشت، اما آنها با دیدن این منظره عجیب نتوانستد خود خود را کنترل کنند. ناچار علت بستن گاوها را از ایشان پرسیدن او هم در جواب گفت:

مزرعه ام کمی دوراست و ناچار هنگام رفت و آمد، باید از کنار مزرعه همسایه هایم عبور کنم. به همین سبب دهان گاوها را بسته ام تا از گیاه و علوفه همسایگانم مصرف نکنند. چون من نمی خواهم حتی یک لقمه حرام، به خانه ام راه پیدا کند.

ملانور محمّد و همراهانش، روش پرورش و تربیت سعید کوچولو را با چشم و گوش خود دیدند و شنیدند و فهمیدند که سعید در میان چنین اخلاق برجسته ای پرورده شده است و پدر ومادری که تا این حد از حرام دوری کنند و مطیع اوامر الهی باشند، ذاین لیاقت و استحقاق را دارند که خداوند چنین فرزند زرنگ و با اخلاقی را به آ؟نها عطا کند.

خواب مبارک:

زمستان فرا رسید: زمستانی پر از برف و یخبندان. تا جای که راه ارتباطی روستاها مسدود شدو سعید درس خوان، در خانه پیش پدر و مادر ماند، اما دراین زمستان حادثه ای مهم رخ داد خوابی دید که آن را تا آخر عمرش فراموش نکرد در خواب دید که قیامت فرا زسید و تمام مردم جمع شدند. او هم خیلی دیدار پیامبر (ص ) بود ولی در میان مردم و با این همه شلوغی و ازدحام چگونه و در کجا می توانست ایشان را بیابد؟ در این اوضاع در حالی که با چشم، مردم را می پاید، ناگهان به فکرش رسید که به کنار پل صراط برود چون حتماً پیامبر بزرگوار (ص ) از آنجا عبور می کند. فوراً خود را به آنجا رساند. ایستاد و منتظر شد. پیامبران عظیم الشأن صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین از کنارش عبور کردند. او هم دست یک یک آنها را بوسید. پس از آن پیامبر (ص) تشریف آوردند. سعید هم خودش را به آغوش پیامبر (ص) انداخت. دستهایش را بوسید و از ایشان خواست تا به او علم بدهد. پیامبر (ص) هم فرمود: (( علم قرآن به تو داده خواهد شد به شرطی که از هیچ فردی از افراد امتم سؤال نکنی ))

موضع گیری حکیمانه :

بدیع الزمان شنید که جناب شیخ سعید پیران، چهره سرشناس کردستان هم، می خواهد با حکومت آنکارا بجنگد. جنگجویان از جناب نورسی هم خواستند تا با آنها همکاری و همراهی کند و اصلاٌ فرماندهی آنها را به عهد بگیرد و جنگ را هدایت نماید، ولی ایشان نه تنها تقاضای آنها را نپذیرفت، بلکه از آنها خواست از این کار دست بردارند . دوست و دشمن از شجاعت و غیرت نورسی آگاهی داشتند. او مردی نبود که خود را به کری بزند یا پنهان شود نه، بلکه با فراست و حکمت اسلامی و هدایت قرآن وتجربه عمر و هوشیاری و نبوغ خود، به این واقعیت رسیده بود که باید تنها از راهی که خودش انتخاب کرده برای مصلحت مسلمانان تلاش کنند.

چند بار از ایشان تقاضای همکاری شد، اما باز هم این تقاضاها را قبول نکرد. چون یک انسان خبیر و هوشیار مثل او نمی خواست خون مسلمانان در راه بی فایده ای که هیچ آخر و عاقبت خوبی ندارد، ریخته شود.

تبعید:

بدیع الزمان هیچ جرم و خطایی مرتکب نشده بود، بلکه زندگی خود را با انزوا و گوشه گیری سپری می کرد. از سیاست و حقه های آن دست برداشته بود و با هیچ طریقی با دولت مخالفت نمی کرد، ولی آنها می دانستند که می خواهد کار خیلی بزرگی انجام دهد. می دانستند خیلی از مردم گوش به فرمان ایشانند. به همین خاطر خیلی از ایشان می ترسیدند و می خواستند او را از دوستداران و رفیقانش دور کنند تا شاید درخشندگیاندیشه هایش بی فروغ شود و از دستش خلاص شوند! اما رحمت واسعه الهی چنان اقتضا می نمود که او را این همه شکنجه و اذیت کنند و از خانه و کاشانه آواره نمایند. دل صاف و پاکش را همچون بگ گل پژمرده تا از دنیا دست بردارد و به راستی برای قیامت تلاش کند و دلش را به طول کامل با خدا پیوند دهد و از او غافل نماند دوای درد دلهای عصر حاضر رل پیدا کند تا انسانیت از خداشناسی و بی اعتقادی نجات یابد و نور قرآن بتواند دلها را روشنایی بخشد.

حضرت شیخ بدیع الزمان سعید نورسی را به بارلا ترکیه تبعید کردن } ‌{

آوارگی و در به دری:

حکام به زعم خو بدیع الزمان را اذیت می کردند و با خود می گفتند بگذار غربت و بی کسی و فقر و غم غصه و پیری، سعید نورسی را محاصره کنند شاید همه اینها بر او تاثیر بگذارند و او را مجبور نمایند که از این کارها دست بردارد. این هم اندیشه بی ریشه سربازان شیطاناست. در طول تاریخ همواره چنین کرده اند و دیگر درس عبرت نمی گیرند. چون شیطان از کاری که در پیش گرفت دست بر نمی دارد و هم همواره این فیلم کهنه و تکراری دو باره پخش می کند.

بدیع الزمان هم مانند یک مؤمن ربّانی با خدای خود عهد کرده که تنها بنده او و تابع شریعتش باشد. * انهم یکیدون کیداً * و اکید کیداً* ( سوره طارق آیه 15-16 )

آنها برای ضدیت با اسلام نقشه می کشند و بدیع الزمان مسلمان را اذیت می کنند خدا هم می فرماید : آن نقشه را برای خودتان بکشید تا آن را موجب اعتلای دین خودم قرار دهم.

آوارگی و غم وغصه :

کسی که غربت و تنهایی و بی کسی را تجربه نکرده باشد، نمی داند که اینگونه زنگی چقدر سخت و مشقت بار است. خود ایشان این دوره از زندگی اش را چنین توصیف می کند :

من در این شب آوارگیی غمناکتر و درد و اندوه بیشتری از آوارگی روی این کوه که لباس غربت و غم بر تن کرده،احساس می کردم. چون پیرم مرا از نزدیک شدن جدایی همیشگیم از دنیا و متعلقات آن آگاه و با خبر می کرد. لذا در این آوارگی که غم غصه آن را در بر گرفته بود و در اوج این ین غم پر درد واندوه، گشتن به دنبال یک نور، یک شعله و یک روزنه امید را آغاز کردم. فوراً ایمان به خدا، برای فریاد رسی و پشتیبانی به سراغم آمد و آرامش زیادی به من داد. چنانکه اگر درد و غم و غصه ام چندین برابر اینها هم بود، آن آسودگی برای شفا و رحتی دلم کافی بود.

حصرت شیخ بدیع الزمان سعید نورسی چندین بار به دادگاه رفت و به زندانهای مختلف افتاد و به جاهای دور افتاده مختلف تبعید شد. و حدود هفده بار آن را مسموم کردن قصدجان مبارکش را کرند.

سفر وداع و خداحافظی:

آن روز بدیع الزمان نیرویی خدایی پیدایی کرد و با وجود بیماری وتب شدیدی که داشت، اجازه داد صدها و شاید هزاران نفر از دوستان و محبوبانش به ملاقات ایشان بروند تا آنها را در آغوش بگیرد و برایشان دعا کند.

غروب آن روز تب بدیع الزمان خیلی شدید شد. بایرام از ایشان پرستاری می کرد. چشم از او بر نمی داشت و کاملاً مراقبش بو.د و هر لحظه به سیمای گشاده و منور ایشان نگاه می کرد. لبانش آراممشغول دعا و نیایش بود.

ساعت سه نیمه شب بایرام به خدمت بدیع الزمان رفت و فکر کرد که خوابیده است. به همین خاطر بی سر و صدا بخاری را روشن نمود و هنگام سحر دوستان دیگرش را بیدار کرد. صدای اذان از مساجد بلند شد تا بار دیگر وحدانیت و عظمت خداوند بزرگ را به گوش عالم برساند، اما با کمال تعجب دیدند که بدیع الزمان مثل گذشته بیدار نشد مشکوک شدند و سراغ یک فرد آگاه را گرفتند.... همین که آمد و این منظره را دید با چشمانی پر از اشک و صدایی لرزان گفت : (( انا لله و انا الیه راجعون )) ( قسمتی از آیه 156 سوره بقره )

بدیع الزمان خداپرست پس از گذراندن عمری پر از محنت و شکنجه و آزار در راه ایمان و اسلام، با این جهان وداع گفت و به محبوبی که سالهای سال انتظار دیدارش را می کشید،پیوست. ایشان پس از خود از متاع دنیوی یک ساعت، یک عبا، یک عمامه و بیست لیره ترکیه را به جا گذاشتند، اما پیامهای نور را به عنوان خلعت به تمام انسانها و به ویژه مسلمانان هدیه داد تا نقشه و راه زندگی عصر حاضر را برای آنها روشن کند و بتوانند در این وضعیت بحرانی، رضایت خداوند را جلب کنند و وظیفه اصلی انسانی خود را فراموش ننمایند. شیخ بدیع الزمان سعید نورسی در رمضان سال 1374به دیار محبوبش شتافت.

بدیع الزمان پس از مرگ هم آرام نداشت:

بله! در یازدهم ماه تموز سال ( 1960 م دو ماه پس از رحلت حضرت شیخ بدیع الزمان سعید نورسی ) فرماندار اورفه، همراه با فرمانده نظامی منطقه شرقی سوار بر یک هلی کوپتر شدند و به قونیه به خدمت جناب ملا عبدالمجید برادر بدیع الزمان رفتند و با زور ایشان را مجبور کردند تا اجازه انتقال جنازه و استخوانهای برادرش را صادر کند!!!

ملا عبدالمجید فکر می کرد که اکنون استخنوانهای برادر عزیزش خاک شده و اثری از آنها نمااند است، ولی همین که سر قبرش رفتند و کفنش را دیدند، چنین می نمود که گویی همین دیروز فوت کرده است. کفنش به همان صورتی بود که در قبر گذاشته بودند و تنها کمی کنار سرش زرد شده بود و به اندازه یک قطره آب هم خیس بود.

وقتی که پزشک کفن را از سر و صورت ایشان کنار زد بر لبانش لبخندی نقش بسته بود. جنازه مبارکش را در آوردند در تابوتی گذاشتند و با هلی کوپتر به آفیون بردند. از آنجا هم به اسپارته بردند و در جایی نا معلوم دفن کردند

دولت هر کاری را که برای آزار و اذیت بدیع الزمان یا مانع تراشی در راه دعوت مبارک ایشان انجام داد، نتیجه منفی داشت. چون با وجود آن همه شکنجه و آزار و زندانی و در به دری توانست وظیفه ای را که بر دوش خود احساس می نمود، به خوبی انجام دهد و پیامهای نور را به رشته تحریر در آورد.

بدبختهایی که با بدیع الزمان مخالفت می ورزیدند، باعث انتشار حقایق ایمان شدند. آنها دین را در کشور، ممنوع اعلام کردند تا ملت مسلمان ترکیه به کلی تشنه ایمان و اسلام شوند و آغوش محبت خود را برای آن باز کنند. چنانکه گویی سالهای سال محبوبی، از او دور افتاده باشد.

این بار هم که دولت بدیع الزمان را با انتقال جنازه اش آزار داد، موجب به تحقق پیوستن آرزوی خود ایشان شد که از خدای بزرگوار خواسته بود که کسی جز دسته ای از شاگردانش از محل قبرش خبر نداشته باشد.

منبع: گوشه ای از زندگانی و خاطرات بدیع الزمان سعید نورسی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :