تبلیغات
بنکه ی بیر - تأدیب نفس و خود آگاهی
 
بنکه ی بیر
چهارشنبه 15 آبان 1387 :: نویسنده : بنکه ی بیر

سر چشمه قوت

(( سفر من به اسلام )) یکی از آنهایی است که من همیشه از آن به عنوان سر چشمه قوت یاد می کنم و همیشه به آن تکیه می کنم . در سن 27 سالگی چنان ارتباطی با خداوند داشتم که با هیچ مرد- زن  و یا بچه ای نداشتم. (( سفر )) من 10 سال بیشتر سن ندارد. اما آن چنان سفری است که من احساس می کنم یک امر ضروری برای من بود تا بتوانم در زندگی ام تعادل ایجاد کنم

تأدیب نفس و خود آگاهی آمنه رشید ( مینکاکلارک چیتام )

سر چشمه قوت

(( سفر من به اسلام )) یکی از آنهایی است که من همیشه از آن به عنوان سر چشمه قوت یاد می کنم و همیشه به آن تکیه می کنم . در سن 27 سالگی چنان ارتباطی با خداوند داشتم که با هیچ مرد- زن  و یا بچه ای نداشتم. (( سفر )) من 10 سال بیشتر سن ندارد. اما آن چنان سفری است که من احساس می کنم یک امر ضروری برای من بود تا بتوانم در زندگی ام تعادل ایجاد کنم.

نماز جمعه در زندان

در سال 1986 از طریق فردی به نام (( فهیم )) با دین اسلام آشنا شدم. هنگامی که در مدرسه وینچرا با ایشان همکار بودم، با هم آشنا شدیم. مدرسه وینچرا یک مدرسه مختلط است ( پسر و دختر با هم درس می خوانند ) فهیم در کلاس انگلیسی با من همکلاس بود. در صبح یک روز جمعه من و فهیم با هم نشسته بودیم. ناگهان فهیم از من پرسید چرا اینقدرآرایش می کنید؟ اولین عکس العمل من این بود که با خود فکر کردم، این دیگر چه کسی است و چرا از آرایش کردن من سوال می کند اما به جای این که این فکر را بر زبان جاری کنم در جواب گفتم به خاطر اینکه با آرایش کردن بسیار زیباتر می شوم. سپس فهیم گفت که زیبایی طبیعی تو بهتر است و بعد از اینکه خیلی به من نزدیک شده بود ( در زندگی خصوصی من دخالت کرده بود )، معذرت خواهی کرد. زیرا به عنوان یک مسلمان برای او جایز نبود که از ظاهر یک زن بدین صریحی تعریف و تمجید کند. در آن لحظه حس کنجکاوی من برانگیخته شد. از خودم پرسیدم مسلمان کیست؟ و این اولین بر خورد من با دین اسلام بود. فهیم مرا به شرکت در نماز جمعه دعوت کرد. نماز جمعه در بعد ظهر همان روز در ساعت چهار برگزار می شد. کمی مردد بودم ( که به نماز جمعه بروم  ) چرا که اطلاع خیلی کمی از اسلام داشتم ( بجز مقداری که از مرد مسلمانی که با او، هم صحبت شده بودم ). اما من فهیم و شیوه رفتار او را خیلی دوست داشتم. بنابراین در نماز جمعه آن روز شرکت کردم و چیزهایی که آن جا دیدم و شنیدم کاملاً مرا تکان داد.

فهیم مرا به امام جماعت مسجد آقای (( دا )) معرفی کرد. لحن سنگین امام جماعت در من خوف ایجاد کرد. سؤالات زیادی نپرسیدم. فقط گوش می دادم و گاهی اوقات سرم را به علامت توافق تکان می دادم. فکر می کنم که دآ و فهیم خجالتی بودن مرا درک کردند و بنابراین به من پیشنهاد کردند کتابی که در باره ادیان جهان بود، مطالعه کنم. کتا را گرفتم و از آنها خداحافظی کرم. البته دیگر به فکر این موضوع نبودم که دو باره در نماز جمعه شرکت کنم.

در واقع کتاب حدود یک ماه نزد من بود، بدون آن که آن را مطالعه کنم. البته من کتاب را بالاخره مطالعه کردم و دلیل مطالعه کردن کتاب این بود که مؤسسسه ای که آن جا کار می کردم برای مدتی تعطیل شد ودر ضمن باطری رادیو هم تمام شده بود و تقریباً وقت آزاد داشتم آن را مطالعه کنم آن هم به خاطر سر گرمی کتاب را مطالعه کردم. در هنگام مطالعه ی آن موضوع تازه ای در ذهنم بوجود آمد و به آن علاقه من شدم. بنابراین تصمیم گرفتم که در نماز جمعه بعدی هم شرکت کنم.

در اینکه مسلمن شوم و یا به عضویت یک گروه مذهبی دربیایم خیلی به صورت جدی فکر نمی کردم ام بعد از اینکه آن کتاب را خواندم چندین سؤال در ذهنم بوجود آمد. از خود پرسیدم چرا قبلا از (( محمد )) چیزی نشنیده بودم و براستی (( محمد )) کیست؟ در آن زمان ((محمد )) پیامبر را با (( عالیجا محمد )) اشتباه می گرفتم. با خود فکر کردم که این کتاب سعی دارد برای من بیان نماید که حضرت محمد ( ص ) از سال 1400 تا شسال 1900 زندگی کرده است و مشاور و راهنمای (( مالکوم ایکس )) بوده است. البته با خود اندیشدم که اغلب افراد به مدت 500 سال زنده نمی ماندند.

در نماز جمعه شرکت کردم. از ((  دآ )) در مورد (( محمد )) پرسیدم. بعداً فهمیدم حضرت محمد ( ص ) پیامبر مسلمانان بوده است و عالیا محمد بنیانگذار جماعت مسلمانان سیاه پوست آمریکا بوده است (و این دو با هم فرق می کنند ). بعد از درک جوابآن سؤال، متوجه شدم که اسلام دینی نیست که به پیروانش بقبولاند که انسان می تواند بیشتر از 500 سال زندگی کند.

به مدت دو هفته در نماز جمعه شرکت نکردم و به خاطر اینکه با مرد جوان دیگری آشنا شدم البته شخصیت اسلامی او نبود که مرا جذب کرده باشد. فقط جذب خصوصیات ظاهری او شدم. آن مرد نیز به مدرسه زندان وینچرا رفت وآمد داشت و خدمات مذهبی که در آنجا انجام می دادیم باعث آشنایی ما دو نفر شد و گاهی اوقات نامه های جوانان و نوجوانان را با هم بررسی می کردیم. البته دلیل شرکت من در خدمات ویژه مسلمانان در آن زندان بیشتر دلایل غیر مذهبی بود. اما متوجه شدم وقتی که در آنجا شرکت می کنم، چیزهایی در باره اسلام می آموزم و من این آموخته ها را دوست داشتم.

اسلام و احساس همدردی   

چون مسیحی بودم فکر می کردم  که خدا را به خوبی درک کرده ام و خدا را بدین صورت درک کرده بودم او مرا آفریده است و کتاب مقدس را برای ما نوشته است که چه کار باید بکنیم و چه کار نباید بکنیم. و ما یا از او پیروی خواهیم کرد و یا نافرمانی او را خواهیم کرد و اگر از او سرپیچی کنیماز او طلب مغفرت می کنیم و تا روز قیلمت باید منتظر بمانیمکه خدابا ما چه کار می کند ودر روز قیامت بر طبق اعمال خوبمان مورد باز خواست قرار می گیریم و اگر عمل خوب کمی داشته باشیم تا ابد در آتش جهنم خواهیم سوخت. ام اسلام بدین صورت خود را معرفی نمی کند. اسلام دین شفقت، مهربانی و دلسوزی است.

بعد از نماز جمعه دآ پرسید که آیا کسی سؤالی دارد. در نهایت بر خود غلبه کردم و از او چندین سؤال پرسیدم. حدود بعد از یک ماه دآ از تعدادی افراد خواست که بعد از نماز در یک جلسه کوچک شرکت کنند، هفته ای مرا انتخاب کرد. فکر می کنم گروه هشت یا نه نفری در یک جا جمع شدند و در باره اسلام حدود سه ساعت صحبت کردند. بعد از مدتی مردی که من از ظاهر او خیلی خوشم می آمد، برای مدتی به مرخصی رفته بود. اما من به جرم قتل به مدت هفت الی هشت سال ونیم در زندان وینچرا زندانی شده بودم. در آنجا اجتماعات و جلسات کوچکی برگزار می شد که در باره اسلام صحبت می کردند.

در طول سالهای زندان نماز خواندن را یاد گرفتم و خواندن ونوشتن عربی را تا سطح ابتدائی آموختم. بعد از حدود دو سال شهادتیتن را بر زبان آوردم و مسلمان شددم. در مورد مسلمان شدنم بسیا و به سختی فکر کردم و بدون هیچ گونه تردیدی به اسلام روی آوردم. در آنزمان بود که سفر من به اسلام از درونم آغاز شد.

آموختم که چگونه فردی متواضع باشم.

بزرگترین درسی که اسلام به داد (( تواضع )) بود. این ویژگی به تنهایی بزرگترین تحول و تغییر در من بود. زمانی که به زندان وینچرا آمدم فردی خود پسند واز خود راضی بودم. از طریق اسلام به چنان زنی مبدل گشتم که دیگر با دید احترام به دیگران می اندیشدم در مقابل ارشاد آةنهایی که اعمال بد انجام می دهند، احساس وظیفه می کنم. هر چند انوع پیشرفتها در زندگی باعث یک سری درد سرها و مشکلات در زندان شد اما همه پیشرفتهای شخصی من ناشی از اعتقاد من به اسلام و تعلیمات اسلامی است.

اسلام تجاوز به حقوق دیگران را منع کرده است و من شخصاً این ویژگی را قلباً پذیرفتم .

اولین بار که روزه ماه رمضان گزفتم برای من بسیار سخت بود. مطمئن نبودم که بتوانم روزه بگیرم. اما پروردگار به من نیرو عطا کرد که بتوانم تا آخر رمضان روزه بگیرم و در آخر رمضان بسیار متأسف شدم که این ماه تمام شده است و من مشتاق آمدن رمضان دیگر بودم. رمضان باعث نزدیکی امت مسلمان می شود. چون در زندان از خانه دور بودم، بیشتر اوقات تنها بودم ( مدرسه زندان وینچرا در کالیفرنیا واقع شده است و من قبل از اینکه زندانی شوم در نواحی سان فرانسسیکو زندگی می کردم). در هنگامی که تنها می شدم از خدا طلب مغفرت و رحمت می کردم. و با خواندن قرآن روحم آرام می شد.

اسلام بدون هیچ مانعی مرا به شخصی کامل مبدل کرده بود. اسلام بینش و دید جدیدی از تأدیب نفس وخود آگاهی – از ایتنکه چرا من یک انسان هستم – به من بخشیده است. اسلام به من وسیله راهی بخشیده است تا اینکه بتوانم در طول زندگی ام تا آنجا که توان دارم با راستی ودرستی رفتارکنم.

تجربه مسجد

در ژانویه سال1993 از زندان وینچرا آزاد شدم. با دنیای مادی به طور کامل آشنایی و آگاهی پیدا کرده بودم؛ هر چند درسهای زیادی باقی مانده بود که یاد بگیرم. اسلام به من آموخت که بهترین تصمیمات را برطبق علاقه بگیرم و به قدرت بخشید تادر جهان سرد و بی روحتر از دنیایزندان، پیشرفت کنم. متأسفانه ارتباط صمیمی و نزدیکی که من با مسلمانان در زندان وینچرا داشتم مثل جماعت مسلمانان مسجد نبود. در نمازهای جمعه در برکلی و جاهای دیگر در (( اوکلند )) شرکت کردم ام هیچ کدام مثل نمازهای جمعه که در زندان برگزار می شد، نبودم. در آنجاها احساس تنهایی می کردم و این باعث رنجیدن من می شد علیرغم احساس تنهایی که حالا دارم هنوز اسلام را با آغوش باز می پذیرم. هر چند که بطور منظم در نمازهای جمعه شرکت نمی کنماما هنوز هم گاهی اوقات وقتی پیدا می کنم تا در اجتماعات اسلامی شرکت کنم. این را درک کردم که حتی بدون این که به مسجد هم بروید، می توانید مسلمان باقی بمانید. (( سفر من به اسلام )) به من فرصتهای زیادی داده است که در زندگی پیشرفت وتغییر کنم ودوستان جدید و خوبی پیدا کنم. خیلی از دوستان من مسلمان هستند و یا تحت تأثیر اسلام قرار گرفته اند. من خداوند را به خاطر این همه نعمت می ستایم.

 منبع : اینک خورشید از غرب طلوع می کند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :