تبلیغات
بنکه ی بیر
 
بنکه ی بیر
دوشنبه 25 تیر 1386 :: نویسنده : بنکه ی بیر

همانطور که می‌‌دانیم 29 خرداد برابر با سالروز وفات دکتر علی شریعتی متفکر و اندیشمند معاصر است که به همین مناسبت دو متن از نوشته‌های ایشان در منظر ددکتر شریعتیید عزیزان قرار می‌دهیم. یادش گرامی، راهش پر رهرو باد.

ای آزادی

آزادی خجسته آزادی( دکتر علی شریعتی )

ای آزادی تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی تو زندگی دشوار است، بی‌تو من هم نیستم، هستم اما من نیستم، یک موجودی خواهم بود، تو خالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه‌دار، عقده‌دار، بی تاب، بی روح، بی دل، بی روشنی، بی شیرینی، بی انتظار، بیهوده، منی بی تو ، یعنی هیچ،! ای آزادی به مهر تو پرورده‌ام، ای آزادی، قامت بلند و آزاد تو ، مناره‌ی زیبای معبد من است، ای آزادی، کبوتران معصوم و رنگین تو، دوستان همراز و آشنای من‌اند، کبوتران صلح و آشتی‌اند،پیکهای همه‌ی مژده‌ها و همه‌ی پیامهای نوید و امید و نوازش من‌اند: ای آزادی، کاش با تو زندگی می‌کردم ، با تو جان می‌دادم، کاش در تو می‌دیدم، در تو دم می‌زدم، در تو می‌خفتم، بیدار می‌شدم، می‌نوشتم ، می‌گفتم، حس می‌کردم ، بودم.

ای آزادی من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم ، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می‌کشد بیزارم.

ای آزادی ، مرغک پر شکسته‌ی زیبای من، کاش می‌توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشتف  سازندگان شب، و تاریکی و سرما ، سازندگان دیوارها و مرزها و زندانها و قلعه‌ها رهایت کنم، کاش قفست را می‌شکستم و در هوای پاک بی‌ابر بی‌غبار بامدادی پروازت می‌دادم، اما ... دستهای مرا نیز شکسته‌اند، زبانم را بریده‌اند، پاهایم را غل و زنجیر کرده‌اند و چشمانم را نیز بسته‌اند... و گرنه ، مرا با تو سرشته‌اند، تو را در عمق خویش ، در آن صمیمی‌ترین و راستن من خویش می‌یابم احساس می‌کنم، طعم تو را هر لحظه در خویش می‌چشم، بوی تو را همواره در فضای خلوت خویش می‌بویم، آوای زنگدار و دل‌انگیزت را که به ستایش بالهای فرشته ای در دل ستاره زیر آسمان شبهای تابستان کویر می‌ماند همواره می‌شنوم، ... ، همه‌ی روز با توام ، گام به گام همچون سایه با تو همراهم ، هرگز تنهایت نمی‌گذارم، همه جا، همه وقت تو را در کنارم و مرا در کنارت می‌بینند، هستم، چشمهایت را درست بگشای، نه آن چشمها که با آن متولی را می‌بینی،...

آنگاه که خدا کالبدم را ساخت تو را ای آزادی به جای روح در من دمید، و بدین گونه با تو زنده‌ شدم ، با تو دم زدم، با تو به جنبش آمدم، با تو دیدم و گفتم و شنفتم و حس کردم و فهمیدم و اندیشیدم ... و تو ... ای روح گرفتار من، میدانی، میدانی که در همه‌ی آفرینش چه نیازی دشوارتر و دیوانه‌تر از نیاز کالبدی است به روحش؟

اما... تو را که میرغضبهای استبداد، فراشان خلافت از من بازگرفته‌اند و مرا که به «تنهایی دردمندم» تبعید کردند و به زنجیر بستند، چگونه می‌توانند از یکدیگر بگسلند که نگاه را از چشم باز نمی‌توانند گرفت و چشم را از نگاهش نمی‌توانند باز گرفت و من ای آزادی! با تو می‌بینم! ای آزادی خجسته آزادی ،،، خواهم که تو را به تخت بنشانم یا آنکه مرا به پیش خود خواندی ،، یا آنکه تو را به پیش خود خوانم!

منبع: www.shariati.com






نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :